تبلیغات
زیبا نوشت - مطالب زیبا ، جملات دلنشین
 
 
 

دزد باورها

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 11:50 ق.ظ - شنبه 9 اسفند 1393

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

 



برچسب ها : داستان های کوتاه , داستان پندآموز ,
دسته بندی : داستان کوتاه ,
 

وعده

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 02:17 ب.ظ - دوشنبه 27 بهمن 1393



پادشاهی در یک شب سرد زمستانی از قصر خارج شد .هنگام بازگشت ، سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی میداد. از او پرسید آیا سردت نیست ؟
نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه ، اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم .
پادشاه گفت : من الان به داخل قصر میروم و میگویم یک لباس گرم برایت بیاورند.
نگهبان خوشحال شد و از پادشاه تشکر کرد ، اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر ، وعده اش را فراموش کرد .

صبح روز بعد،جسد یخ زده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند ، در حالی که روی دیوار کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :
ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم ، سرما را تحمل میکردم ، اما وعده لباس گرم تو مرا از پای در آورد ...



برچسب ها : داستان های زیبا , داستان کوتاه , داستان پندآموز , جملات زیبا , من منم , داستان شگفت انگیز , مطالب الهام بخش ,
دسته بندی : داستان کوتاه ,
 

پدر

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 10:33 ق.ظ - یکشنبه 26 بهمن 1393



پدری دست بر شانه پسرش گذاشت و از او پرسید : تو میتوانی مرا بزنی یا من تو را ؟

پسر جواب داد : من میزنم !

پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید . با ناراحتی از کنار پسر رد شد ، بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد تا شاید جواب بهتری بشنود ... پسرم من تو را میزنم یا تو ؟

این بار پسر جواب داد : شما میزنی .

پدر ایستاد ... برگشت و رو به پسر کرد و گفت : چرا دوبار اول این را نگفتی ؟!

پسر جواب داد : تا وقتی دست شما روی شانه ی من بود عالم را حریف بودم ، ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی ، قوتم را با خود بردی .. 



برچسب ها : داستان پندآموز , داستان کوتاه , مطالب زیبا , جملات زیبا , پندآموز , پدر , مطالب ناب ,
مطالب مرتبط : چند لحظه تامل... , امید شجاعان , همین یک روز را زندگی کن... ,
دسته بندی : داستان کوتاه ,
 

گذر عمر

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 11:45 ق.ظ - پنجشنبه 23 بهمن 1393



شخصی میگفت : من سی سال دارم .


بزرگی به او خرده گرفت و گفت: " نباید بگویی سی سال دارم باید بگویی آن سی سال را دیگر ندارم"

به راستی ما به جای سال هایی که نداریم چه داریم ...



برچسب ها : فلسفی , مطالب زیبا , گذر عمر , جملات ناب , کتاب من منم , جملات زیبا , نقل قول ,
دسته بندی : نقل قول , داستان کوتاه ,
 

هرگز تسلیم نشو

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 12:20 ب.ظ - دوشنبه 20 بهمن 1393


در جریان یک سمینار بازاریابی و فروش ، مدیر فروش شرکت بزرگی از پانصد فروشنده اش پرسید ، آیا "برادران رایت" هرگز تسلیم شدند ؟

فروشندگان فریاد زدند ، نه ! نشدند .

- توماس ادیسون هرگز تسلیم شد ؟
 - نه ! نشد .

- "لاس آرمسترانگ" تسلیم شد ؟
- نه! نشد .

مدیر فروش برای چهارمین بار پرسید ، "مارک راسل" هرگز تسلیم شد ؟

مدتی نسبتا طولانی سکوت در سالن همایش حاکم شد ، سپس فروشنده ای بلند شد و پرسید مارک راسل دیگر کیست ؟ ما تا الان اسم او را نشنیده ایم !

مدیر فروش گفت ، حق دارید که نشنیده باشید !
چون او تسلیم شد






برچسب ها : هرگز تسلیم نشو , امید به زندگی , امید داشتن , مطالب زیبا , داستان کوتاه , داستان امید بخش , جملات دلنشین ,
مطالب مرتبط : نامه دختر زیبای 24 ساله و پاسخ رئیس ثروتمند , امید شجاعان ,
دسته بندی : داستان کوتاه ,
 

آسیاب باش، درشت بگیر و نرم پس بده

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 12:14 ب.ظ - جمعه 17 بهمن 1393

وقتی در دعوایی بخواهیم کسی را وادار کنیم که در مقابل حرف‌های درشت و تند و تیز طرف مقابلش، خویشتنداری کند، می‌گوییم: «آسیاب باش، درشت بگیر و نرم پس بده.»

 

این مثل داستانی دارد؛ می گویند روزی شیخ ابوسعید ابوالخیر با یاران خودش از کنار آسیایی می‌گذشت. ناگهان ایستاد و بدون اینکه حرفی به یارانش بزند، ساعتی به صدای گردش سنگ‌های آسیا و کار کردن آن، گوش کرد.

 

پس از آن، رو به اطرافیانش کرد و گفت:




برچسب ها : داستان کوتاه , جملات زیبا , مطالب خواندنی , داستان ,
دسته بندی : داستان کوتاه ,
 

فقیر و غنی

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 01:38 ق.ظ - جمعه 17 بهمن 1393

ﻓﺮﺩﯼ ﻭﺍﺭﺩ داروخانه ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﻬﺠﻪ ﺍﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﻦ؟

ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﺁﻣﯿﺰ ﭘﺮﺳﯿﺪ:

 ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺳﯿﻤﺎﻥ؟ ﺑﻠﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ .
ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺗﯿﺮ ﺁﻫﻦ ﻭ ﺁﺟﺮ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺸﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ
ﯾﺎ ﺧﺎﺭﺟﯽ؟ 
ﺍﻣﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺧﺎﺭﺟﯿﺶ ﮔﺮﻭﻧﻪ ﻫﺎ ....



برچسب ها : داستان کوتاه , داستانهای جذاب , تقوا , غرور , مطالب زیبا , جملات زیبا , مطالب خواندنی ,
دسته بندی : داستان کوتاه ,
 

نامه دختر زیبای 24 ساله و پاسخ رئیس ثروتمند

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 02:10 ب.ظ - سه شنبه 21 مرداد 1393


یك دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شركت امریكائی ج پ مورگان نامه‌ای بدین مضمون نوشته است:
 
 می‌خواهم در آنچه اینجا می‌گویم صادق باشم. من 24 سال دارم. جوان و بسیار زیبا، خوش‌اندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان دنیا هستم.


 آرزو دارم با مردی با درآمد سالانه 500 هزار دلار یا بیشتر ازدواج كنم. شاید تصور كنید كه سطح توقع من بالاست، اما...



برچسب ها : نامه دختر زیبا , داستان , خواندنی ,
دسته بندی : داستان کوتاه , مطالب زیبا ,
 

چند لحظه تامل...

نویسنده : ستا ر ه | تاریخ : 03:04 ب.ظ - چهارشنبه 15 مرداد 1393

دختر کوچولو به مهمان گفت:

می خوای عروسکامو بیارم ببینی؟!

مهمان با مهربانی جواب داد:

بله...حتما...

دخترک دوید و همه ی عروسک ها را اورد...

مهمان از دخترک پرسید :

کدومشونو از همه بیشتر دوست داری؟! و پیش خودش فکر کرد حتما اونی که از همه قشنگ تره...

اما خیلی تعجب کرد وقتی دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:

اینو...

مهمان با کنجکاوی پرسید:

اینکه زیاد خوشگل نیست؟!!!

دخترک جواب داد:

اخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست باهاش بازی کنه..... اونوقت دلش می شکنه...!!!




دسته بندی : داستان کوتاه ,
 
 

دو دوست...

نویسنده : ستا ر ه | تاریخ : 08:13 ب.ظ - دوشنبه 6 مرداد 1393

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد. دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند.

ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.

او بر روی سنگ نوشت:« امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد .»

دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:« چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاک کند. ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک نکند.»




دسته بندی : داستان کوتاه ,
 

همین یک روز را زندگی کن...

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 10:10 ق.ظ - دوشنبه 6 مرداد 1393


دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود .
پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .
داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سكوت كرد . آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سكوت كرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد .
به پر و پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد ...


...




برچسب ها : داستان پندآموز ,
دسته بندی : داستان کوتاه ,
 

آخرین مطالب

» بی بهانه بگویید دوستت دارم ( جمعه 20 آذر 1394 )
» سرآغاز سعادت آدمی ( دوشنبه 22 تیر 1394 )
» خنده های لب پریده... ( شنبه 26 اردیبهشت 1394 )
» معجزه ای به نام آرامش ( دوشنبه 31 فروردین 1394 )
» جاده ی خیال ( جمعه 21 فروردین 1394 )
» چرا سرنوشت ؟ ( سه شنبه 18 فروردین 1394 )
» آدم هایی که دنیا رو زیبا میکنند... ( شنبه 15 فروردین 1394 )
» قلبای مهربون ( سه شنبه 4 فروردین 1394 )
» هنرٍِِ عشق در پیوند تفاوت هاست... ( پنجشنبه 28 اسفند 1393 )
» لبخند ( چهارشنبه 27 اسفند 1393 )
» خوشبختی ( یکشنبه 24 اسفند 1393 )
» همیشه مهربان بمان ( یکشنبه 24 اسفند 1393 )
» همه چیز جهان تکراریست جز... ( جمعه 22 اسفند 1393 )
» لحظه ها ( جمعه 22 اسفند 1393 )
» یادآوری کن... ( چهارشنبه 20 اسفند 1393 )
 
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ]