زندگی کن

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 10:50 ب.ظ - سه شنبه 14 مرداد 1393

میدونی شکسپیر چی میگه ؟!
میگه : من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند …
زندگی کوتاه است ..
پس به زندگی ات عشق بورز ..
خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و ..
قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن | قبل از اینکه بنویسی » فکر کن
قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش | قبل از اینکه دعا کنی » ببخش
قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن | قبل از تنفر » عشق بورز
زندگی این است … احساسش کن ، زندگی کن و لذت ببر





دسته بندی : مطالب زیبا , امید ,
 
 

عکس های با احساس و جالب از حیوانات

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 05:56 ب.ظ - دوشنبه 13 مرداد 1393

عکس های با احساس و جالب از حیوانات



دسته بندی : مطالب زیبا ,
 

دیالوگ ماندگار

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 02:14 ب.ظ - دوشنبه 13 مرداد 1393

مجری: تو خجالت نمیکشی معدلت 15 شده؟
پسرعمه: نه!
مجری: میدونی بچه ی آقای اکبری بیست شده؟
پسرعمه: میدونی آقای اکبری واس بچه ش پلی استیشن خریده؟
مجری: چه ربطی داره!؟
پسرعمه: هروقت شما عین آقای اکبری شدی منم عین بچه ش میشم!
مجری: خب من اونقدر پول ندارم!
پسرعمه: منم اونقدر مخ ندارم!
مجری: ینی من اگه واس تو پلی استیشن بخرم درس میخونی!؟
پسرعمه: آدم وقتی پلی استیشن داره مگه خله بشینه درس بخونه!؟
مجری: بچه ی آقای اکبری که هم پلی استیشن داره هم درس میخونه!
پسرعمه: آها...حالا فهمیدی این بچه خله!؟ پس انقدر سرکوفتشو به من نزن!



برچسب ها : پسرعمه , کلاه قرمزی ,
دسته بندی : دیالوگ های ماندگار ,
 

دیالوگ ماندگار

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 08:41 ق.ظ - دوشنبه 13 مرداد 1393


فارست گامپ : مامانم همیشه می گفت : «باید قبل اینکه حرکت کنی گذشته رو پشت سر بزاری »

Forrest Gump  1994






برچسب ها : دیالوگ ماندگار ,
دسته بندی : دیالوگ های ماندگار ,
 

تبسم باران

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 08:37 ق.ظ - دوشنبه 13 مرداد 1393

حُسن باران این است

که تبسم دارد

گَردِ غم از همه چیز، از همه جا می گیرد

همه جا بر همه کس می بارد

و تعلق دارد به جهانی از عشق...

 

"مجتبی کاشانی"




دسته بندی : اشعار , مطالب زیبا ,
 

چه خواهم شد

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 11:04 ق.ظ - یکشنبه 12 مرداد 1393

نمی‌دانم پس از مردن چه خواهم شد؟


نمی‌خواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟


ولی بسیار مشتاقم که ازخاک گلویم سوتکی سازد.


گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش


که او یکریز و پی‌درپی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد


و خواب خفتگان آشفته و آشفته‌تر سازد


و گیرد او بدین ترتیب، تاوان سکوت و انتقام و اختناق مرگبارم را....

 




دسته بندی : اشعار ,
 

تو را به او می سپارم

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 12:55 ق.ظ - چهارشنبه 8 مرداد 1393




كاش دستانم آن قدر بزرگ بودند كه میتوانستم چرخ دنیا را به كامت بچرخانم
اما كسی را می شناسم كه بر همه چیز تواناست


تو را به او می سپارم ...



 

همین یک روز را زندگی کن...

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 10:10 ق.ظ - دوشنبه 6 مرداد 1393


دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود .
پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .
داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سكوت كرد . آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سكوت كرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد .
به پر و پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد ...


...




برچسب ها : داستان پندآموز ,
دسته بندی : داستان کوتاه ,
 

بهترین سوژه

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 09:52 ق.ظ - دوشنبه 6 مرداد 1393

تابلو ؛ نقاش را ثروتمند کرد.

شعر ِشاعر به چند زبان ترجمه شد.

کارگردان جایزه ها را درو کرد...

و هنوز سر همان چهار راه واکس میزند

کودکی که بهترین سوژه بود..



برچسب ها : مطالب زیبا , پند آموز ,
دسته بندی : مطالب زیبا ,
 

داستان جالب شمع قرمز

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 10:37 ق.ظ - یکشنبه 5 مرداد 1393

مردی در بستر مرگ افتاده بود. همسرش را فراخواند تا نزدش بیاید و به او گفت: «دیگر زمان وداع ابدی من و تو فرارسیده است؛ پس بیا و برای آخرین بار به من مهر و وفاداری خود را ثابت کن...

 چراکه در مسلک ما گفته شده مرد متاهل هنگام گذر از دروازه بهشت باید سوگند بخورد که تمام عمر کنار زنی والا زندگی کرده است. در کشوی میز من شمعی قرمز هست، این شمع متبرک است و آن را از کشیشی گرفته‌ام و برای همین ارزشی بسیار دارد. سوگند بخور تا زمانی که این شمع وجود دارد دوباره ازدواج نکنی.»

زن سوگند خورد و مرد مُرد. در مراسم تشییع جنازه مرد، زن بالای قبر ایستاده بود و پذیرای تسلیت اقوام بود و شمع قرمز روشنی در دست داشت و تا تمام شدن آن بالای سر قبر ایستاد!





برچسب ها : داستان جالب ,
دسته بندی : داستان کوتاه ,
 

تفاوت تنها یک کلاه بود !!

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 01:11 ب.ظ - شنبه 4 مرداد 1393

 

آخرین مطالب

» بی بهانه بگویید دوستت دارم ( جمعه 20 آذر 1394 )
» سرآغاز سعادت آدمی ( دوشنبه 22 تیر 1394 )
» خنده های لب پریده... ( شنبه 26 اردیبهشت 1394 )
» معجزه ای به نام آرامش ( دوشنبه 31 فروردین 1394 )
» جاده ی خیال ( جمعه 21 فروردین 1394 )
» چرا سرنوشت ؟ ( سه شنبه 18 فروردین 1394 )
» آدم هایی که دنیا رو زیبا میکنند... ( شنبه 15 فروردین 1394 )
» قلبای مهربون ( سه شنبه 4 فروردین 1394 )
» هنرٍِِ عشق در پیوند تفاوت هاست... ( پنجشنبه 28 اسفند 1393 )
» لبخند ( چهارشنبه 27 اسفند 1393 )
» خوشبختی ( یکشنبه 24 اسفند 1393 )
» همیشه مهربان بمان ( یکشنبه 24 اسفند 1393 )
» همه چیز جهان تکراریست جز... ( جمعه 22 اسفند 1393 )
» لحظه ها ( جمعه 22 اسفند 1393 )
» یادآوری کن... ( چهارشنبه 20 اسفند 1393 )
 
صفحات سایت: [ ... ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ]
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic