تبلیغات
زیبا نوشت - مطالب زیبا ، جملات دلنشین
 
 
 

وعده

نویسنده : محمد جواد | تاریخ : 03:17 ب.ظ - دوشنبه 27 بهمن 1393



پادشاهی در یک شب سرد زمستانی از قصر خارج شد .هنگام بازگشت ، سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی میداد. از او پرسید آیا سردت نیست ؟
نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه ، اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم .
پادشاه گفت : من الان به داخل قصر میروم و میگویم یک لباس گرم برایت بیاورند.
نگهبان خوشحال شد و از پادشاه تشکر کرد ، اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر ، وعده اش را فراموش کرد .

صبح روز بعد،جسد یخ زده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند ، در حالی که روی دیوار کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :
ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم ، سرما را تحمل میکردم ، اما وعده لباس گرم تو مرا از پای در آورد ...



برچسب ها : داستان های زیبا , داستان کوتاه , داستان پندآموز , جملات زیبا , من منم , داستان شگفت انگیز , مطالب الهام بخش ,
دسته بندی : داستان کوتاه ,
 

آخرین مطالب

» بی بهانه بگویید دوستت دارم ( جمعه 20 آذر 1394 )
» سرآغاز سعادت آدمی ( دوشنبه 22 تیر 1394 )
» خنده های لب پریده... ( شنبه 26 اردیبهشت 1394 )
» معجزه ای به نام آرامش ( دوشنبه 31 فروردین 1394 )
» جاده ی خیال ( جمعه 21 فروردین 1394 )
» چرا سرنوشت ؟ ( سه شنبه 18 فروردین 1394 )
» آدم هایی که دنیا رو زیبا میکنند... ( شنبه 15 فروردین 1394 )
» قلبای مهربون ( سه شنبه 4 فروردین 1394 )
» هنرٍِِ عشق در پیوند تفاوت هاست... ( پنجشنبه 28 اسفند 1393 )
» لبخند ( چهارشنبه 27 اسفند 1393 )
» خوشبختی ( یکشنبه 24 اسفند 1393 )
» همیشه مهربان بمان ( یکشنبه 24 اسفند 1393 )
» همه چیز جهان تکراریست جز... ( جمعه 22 اسفند 1393 )
» لحظه ها ( جمعه 22 اسفند 1393 )
» یادآوری کن... ( چهارشنبه 20 اسفند 1393 )